داستان بیستم:محفوظ ماندن عيال  

داستان بیستم:محفوظ ماندن عيال  
امام حسن عسكرى (ع) فرمودند:
مردى از دوستداران على(ع) از شهر شام نامه اى خدمت ايشان نوشته كه : من مال زيادى دارم و داراى اهل و عيال هستم كه از جدايى آنها مى ترسم در عين حال بسيار علاقه مند هستم كه خدمت شما برسم .
حضرت پاسخ فرمودند: اموال خود را در جايى جمع كن و صلوات بر روح محمد (ص)بفرست و بگو خدايا! اينها به امر بنده تو على بن ابى طالب (ع)  نزد تو امانت است .
آن مرد همان گونه كه حضرت فرموده بودند عمل نمود، به شهر كوفه رفت تا به خدمت حضرت على - عليه السلام - رسيد.
خبر به معاويه رسيد و دستور داد بروند و تمام اموالش را غارت كنند و عيال او را به كنيزى بگيرند.
وقتى گماشتگان معاويه وارد خانه آن مرد شدند، هيچ كسى را جز اهل و عيال معاويه و يزيد در آن محل نديدند. اهل و عيال معاويه و يزيد به گماشتگان گفتند: شما برگرديد؛ زيرا ما هر چه اموال بود گرفتيم و اهل و عيالش را هم به بازار فرستاديم ، گماشتگان برگشتند و به اين گونه خداوند اهل و عيال آن مرد را حفظ نمود.
پس از چند روز دزدان شهر خبردار شدند كه آن مرد نيست و اموالش بى صاحب است . آنها آمدند تا هر چه دارد به غارت ببرند؛ اما به قدرت خداى متعال ، اموال آن مرد را به صورت مار و عقرب ديدند. بعضى از آنها مار گزيده شده و هلاك گشتند و بعضى هم بيمار شدند. تا اين كه يك روز امير المؤ منين على(ع)به آن مرد فرمود: آيا دوست دارى اهل و عيال و اموالت در مقابل تو حاضر شوند؟
آن مرد گفت : آرى .
سپس تمام اموال و اهل و عيال ايشان به معجزه آن حضرت حاضر شدند و در اين حال وقايع پيش آمده را تعريف كردند كه چگونه اهل و عيال يزيد و معاويه آمدند و چگونه دزدان به دست مارها و عقرب ها گزيده شدند.
حضرت فرمودند:
ان الله ربما اظهر آية لبعض المؤ منين ليزيد فى بصيرته ؛
يعنى : در بعضى از اوقات براى مؤ منين نشانه اى ظاهر مى شود تا ايمان آنها اضافه شود.

داستان نوزدهم:روييدن پر و بال به بركت صلوات

با عرض سلام وتسلیت به مناسبت شهادت حضرت علی (ع).در این شب های قدر مارا از دعای خیر خویش بی نصیب نگذارید.با این پست از وبلاگ همراه باشید.

کتاب زندگی نامه امام علی (ع) برای موبایل:دانلود

                                          داستان نوزدهم:روييدن پر و بال به بركت صلوات  
روزى جبرييل(ع) نزد رسول اكرم جليل (ص) آمد، و گفت : يا رسول الله ! امروز غريبى مشاهده نمودم ، آن امر اين است كه در وقت پايين آمدن از آسمان ، گذارم به كوه قاف افتاد، در آن جا آواز ناله دلخراش و فرياد جگر سوزى به گوش من رسيد، دانستم كه داغ ديده اى كه به آن زارى مى نالد، و درمانده اى است كه به آن نيازمندى مى خروشد. از عقب آن ناله رفتم ، فرشته اى ديدم ؛ كه پيش از آن ، او را در آسمان ، با عظمتى هر چه تمام تر ديده بودم كه بر تختى از نور مى نشست و هفتاد هزار فرشته در خدمت او صف زده مى ايستادند؛ وقتى نفس مى زد، ملايكه از نفس او مخلوق مى شدند؛ او را ديدم كه با دلى خسته و بالى شكسته ، بر زمين افتاده . از حالش پرسيدم . گفت : در معراج مصطفى (ص)من بر تخت خود نشسته بودم ، و به آن تعظيم آن حضرت نپرداختم ، و شرايط تجليل و تكريم را - چنان كه شايسته بود - به جا نياوردم ، به اين عقوبت مبتلا شدم ، و از ذروه افلاك ، به حضيض خاك افتادم ، الحال ، تو شفيع من شو، و از حضرت ذوالجلال ، عفو مرا درخواست كن .
من در درگاه احديت ، تضرع بسيار كرده ، و مغفرت او را درخواست نمودم . خطاب از رب الارباب رسيد كه :
به او بگوى كه اگر مغفرت لغزش ، و عفو گناه خود را مى خواهى ، بر حبيب من صلوات فرست ، تا به مقام اكرام خود برگردى .
من صورت حال را، به آن شكسته بال گفتم ، و او بر حضرت شما صلوات فرستاد، فى الحال ، بال هاى اقبال و كرامت او روييد، و از مركز خاك به محيط افلاك پرواز كرده ، به بركت اين خدمت ، به محل قرب رسيد.

کپی برداری از مطالب این وبلاگ به هیچ وجه مجاز نیست واشکال شرعی دارد.