داستان سی و یکم:شرايط استجابت دعا  
شخصى خدمت امام صادق عليه السلام آمد، و عرض كرد: دو آيه در قرآن است كه من هر چه به سراغ آن مى روم آن را نمى يابم (و به محتواى آن نمى رسم .)
حضرت فرمود: كدام آيه ؟
او گفت : آيه اول اين سخن خداوند است كه فرمود: مرا بخوانيد تا دعاى شما را مستجاب كنم ؛ ادعونى استجب لكم و من خدا را مى خوانم اما دعايم مستجاب نمى شود!
امام فرمود: آيا فكر مى كنى خداوند عزوجل در وعده خود تخلف كرده ؟
گفت : نه .
فرمود: پس علت آن چيست ؟
عرض كرد: نمى دانم .
فرمود: اينك به تو خبر مى دهم ، كسى كه اطاعت خداوند متعال كند در آن چه امر به دعا كرده و جهت دعا را در آن رعايت كند اجابت خواهد كرد.
عرض كرد: جهت دعا چيست ؟
فرمود: نخست حمد خدا مى كنى و نعمت او را ياد آور مى شوى ، سپس ‍ شكر مى كنى ، بعد درود بر پيامبر - صلى الله عليه و آله - مى فرستى ، سپس ‍ گناهانت را به خاطر مى آورى و اقرار مى كنى و از آنها به خدا پناه مى برى و توبه مى نمايى ، اين است جهت دعا!
سپس فرمود: آيه ديگر كدام است ؟
عرض كرد: اين آيه كه مى فرمايد: در راه خدا انفاق كنيد تا خدا بهتر از آن در راه خدا انفاق مى كنيم ؛ ولى چيزى كه جاى آن را پر كند عايد نمى شود!
امام فرمود: اگر كسى از شما مال حلالى به دست آورد و در راه خدا انفاق كند هيچ درهمى را انفاق نمى كند مگر اين كه خدا عوضش را به او مى دهد.

زمان آپدیت بعدی وبلاگ:۱۵ آبان ۸۸

به علت کنکور کمتر می تونم وبلاگ رو به روز کنم.از دوستانی که لطف می کنند نظراتشون رو در مورد وبلاگ بیان می کنند ممنونم.

ان شا الله بعد از کنکور سعی می کنم بیشتر به وبلاگ برسم.

کپی برداری از مطالب این وبلاگ فقط وفقط با ذکر منبع مجاز است.

+ نوشته شده توسط امیر در پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 15 |

                                            داستان سی ام:روز قيامت شفيع توام  
ى از اهل مرو گفت :
من ، در صلوات فرستادن بر سيد كاينات و خلاصه موجودات - عليه و آله افضل الصلوات - سستى مى ورزيدم ؛ و در آن باب ، اهتمام نكرده ، تغافل مى نمودم ؛ تا آن كه شبى آن حضرت را خواب ديدم ، و به من هيچ التفات نفرمود؛ بلكه از هر جانب كه مى رفتم اعراض مى نمود، چنان كه گويا از من ناخشنود بود.
من عرض رسانيدم كه : يا رسول الله ! چرا به نظر التفات در من نمى نگرى ، و روى مبارك از من مى گردانى ؟
فرمود: من تو را نمى شناسم ؛ به تو، چه التفات كنم ؟
عرض كردم : من ، يكى از امت شمايم ، و از علماء شنيده ام كه پيغمبران امت خود را بهتر مى شناسد، از پدر، فرزند خود را.
فرمود: معرفت من نسبت به امتم ، به قدر فرستادن صلوات ايشان است بر من . و چون تو من را به صلوات ياد نمى كنى ، من چگونه تو را بشناسم و به چه صورت ، از تو خشنود باشم ؟
من از خواب بيدار شدم ، و بر خود لازم گردانيدم ، كه هر روز صد بار صلوات فرستم ، و حق تعالى من را توفيق قيام آن عطا نمود. و بعد از مدتى ، باز آن حضرت را در خواب ديدم ، و به من التفات بسيار نموده ، فرمود: اكنون تو را مى شناسم ، و از تو خشنودم ، و روز قيامت ، شفيع تو خواهم بود.

+ نوشته شده توسط امیر در پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11 |

                                                  داستان بیست ونهم:رهايى از جهنم  
د باقر (ع) روايت كرده اند كه :
بنده در آتش ، هفتاد خريف مى ماند. و هر خريفى ، هفتاد سال است .
پس از خدا سؤ ال مى كند به حق محمد و اهل بيت آن حضرت (ع) كه بر او رحم نمايد.
پس از جانب حق تعالى وحى مى رسد به جبرييل كه : فرو رو به سوى بنده من ، و او را بيرون آور.
جبرييل مى گويد: پروردگارا! چگونه براى من ميسر است كه داخل آتش ‍ شوم ؟
خطاب مى رسد: من امر نموده ام كه بر تو سرد و سلامت باشد.
عرض مى كند: آن بنده در كجا است ؟
مى فرمايد: در چاهى است از سجين ؟
جبرييل نزد آن بنده مى آيد و مى بيند كه روى آن بنده ، با قدمش به هم بسته است . پس بيرون مى آورد او را.
حق تعالى به آن بنده خطاب مى كند: اى بنده من ! چه قدر بود مكث تو در آتش ؟ آن بنده مى گويد: نمى دانم .
خطاب مى رسد: به عزت و جلال خودم قسم ، كه اگر تو به آن نحو از من سؤ ال نمى كردى ، هر آينه خوارى تو در آتش به طول مى انجاميد؛ و لكن من بر خود لازم گردانيده ام كه هر كه از من سئوال نمايد به حق محمد و اهل بيت او (ع) ، گناهان او را كه در ميان من و او است بيامرزم و امروز تو را آمرزيدم

+ نوشته شده توسط امیر در پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 12 |

                                         داستان بیست و هشتم:صلوات به صورت زيبا  
نة الاعياد شيخ احمد نجفى پس از ذكر فوايد بسيارى براى صلوات بر محمد و آلش گويد طرفه تر چيزى كه در روزگار نوشتن فضل صلوات برايم رخ داد اين بود كه برخى از آن را براى يك دوست باتقوا و خوب خواندم و بسيار شاد شد و پيش آمد كه روز جمعه به ديدن او رفتم و ديدم بسيار شاد است ، سبب شاديش را پرسيدم گفت : من در روز بسيار صلوات بر محمد و آلش مى فرستادم و شب جمعه بر آن مداومت كردم تا چرتم گرفت . در خواب ديدم پيغمبر و امير و زهرا و همه امامان از آسمان به زير آمدند و گردم نشستند و پيغمبر (ص) با من هم سخن و همدم شد مانند يك خودمانى ، از او پرسش كردم و جواب داد و مژده خوشى به من داد كه دلم خنك شد و آن گاه خواب طولانى خود را كه داراى انواع شادى بخش ها و مژده ها بود نقل كرد تا گفت : شخصى كه از دوستان قديمى و خصوصى من بود و او را در خواب شناختم در خواب و او در نورانيت و زيبايى شبيه ترين افراد به پيغمبر (ص ) بود چون بيدار شدم او را نشناختم و به صلوات ادامه دادم تا خوابم برد و در خواب تعبير خوابم را ديدم كه آن عمل من است كه صلوات را خدا به آن صورت زيبا در مى آورد.
شب دوم باز پيغمبر - صلى الله عليه و آله - و ائمه - عليهم السلام - همه را در خواب ديدم و كسى به من گفت : سر بلند كن و نگاه كن .
سر بلند كردم و پيغمبر و ائمه معصومين - عليهم السلام - ذكر خدا مى گفتند و آن شخص به من گفت : مى دانى چه ذكرى مى گويند براى خدا تعالى .
گفتم : نه . گفت : همان ذكر صلوات تو است . از آن شاد شدم و خدا را بر توفيق خود سپاس گفتم .

+ نوشته شده توسط امیر در یکم اسفند 1387 و ساعت 12 |

داستان بیست و هفتم: محفوظ ماندن عيال  
امام حسن عسكرى (ع) فرمودند:
مردى از دوستداران على (ع) از شهر شام نامه اى خدمت ايشان نوشته كه : من مال زيادى دارم و داراى اهل و عيال هستم كه از جدايى آنها مى ترسم در عين حال بسيار علاقه مند هستم كه خدمت شما برسم .
حضرت پاسخ فرمودند: اموال خود را در جايى جمع كن و صلوات بر روح محمد (ص) بفرست و بگو خدايا! اينها به امر بنده تو على بن ابى طالب (ع) نزد تو امانت است .
آن مرد همان گونه كه حضرت فرموده بودند عمل نمود، به شهر كوفه رفت تا به خدمت حضرت على(ع) رسيد.
خبر به معاويه رسيد و دستور داد بروند و تمام اموالش را غارت كنند و عيال او را به كنيزى بگيرند.
وقتى گماشتگان معاويه وارد خانه آن مرد شدند، هيچ كسى را جز اهل و عيال معاويه و يزيد در آن محل نديدند. اهل و عيال معاويه و يزيد به گماشتگان گفتند: شما برگرديد؛ زيرا ما هر چه اموال بود گرفتيم و اهل و عيالش را هم به بازار فرستاديم ، گماشتگان برگشتند و به اين گونه خداوند اهل و عيال آن مرد را حفظ نمود.
پس از چند روز دزدان شهر خبردار شدند كه آن مرد نيست و اموالش بى صاحب است . آنها آمدند تا هر چه دارد به غارت ببرند؛ اما به قدرت خداى متعال ، اموال آن مرد را به صورت مار و عقرب ديدند. بعضى از آنها مار گزيده شده و هلاك گشتند و بعضى هم بيمار شدند. تا اين كه يك روز امير المؤ منين على (ع) به آن مرد فرمود: آيا دوست دارى اهل و عيال و اموالت در مقابل تو حاضر شوند؟
آن مرد گفت : آرى .
سپس تمام اموال و اهل و عيال ايشان به معجزه آن حضرت حاضر شدند و در اين حال وقايع پيش آمده را تعريف كردند كه چگونه اهل و عيال يزيد و معاويه آمدند و چگونه دزدان به دست مارها و عقرب ها گزيده شدند.
حضرت فرمودند:
ان الله ربما اظهر آية لبعض المؤ منين ليزيد فى بصيرته ؛
يعنى : در بعضى از اوقات براى مؤ منين نشانه اى ظاهر مى شود تا ايمان آنها اضافه شود.

کپی برداری از مطالب این وبلاگ فقط وفقط با ذکر منبع مجاز است.

+ نوشته شده توسط امیر در یکم بهمن 1387 و ساعت 12 |

                                          داستان بیست وششم:رفع غيبت  
روزى ، يكى از اولياء به الياس و خضر،(ع) شكايت كرد، كه مردم ، غيبت بسيار مى كنند و آن از گناهان كبيره است . هر چند كه ايشان را نصيحت مى كنم و از آن منع مى نمايم ، سخن من را نمى شنوند و آن عمل قبيح را ترك نمى كنند. حضرت الياس (ع) فرمود: چاره اين كار، آن است كه چون كسى به مجلس در آيد، به او بگويد: بسم الله الرحمن الرحيم صلى الله على محمد و آل محمد ، كه حق تعالى ، ملكى را بر اهل آن مجلس موكل مى گرداند، كه هر گاه كسى شروع در غيبت كردن نگاه دارد.
پس حضرت خضر (ع) فرمود كه : چون كسى در وقت بيرون رفتن از مجلس ، بگويد: بسم الله الرحمن الرحيم و صلى الله على محمد و آل محمد ، حق تعالى ملكى را مى فرستد، تا آن كه نگذارند كه اهل آن مجلس ، غيبت او نمايند.

+ نوشته شده توسط امیر در پانزدهم دی 1387 و ساعت 12 |

                                  داستان بیست وپنجم:پر و پال ملك به واسطه صلوات  
حق - سبحانه و تعالى - به ملكى فرمود كه فلان شهر را ويران كن .
وقتى آن ملك به آن شهر آمد، گريه كودكان و ناله زنان و فرياد چهارپايان را شنيد، برايشان رحم نموده و بر ويرانى آن شهر اقدام نكرد. تند باد قهر، از مهيب جلال وزيده ، پر و بال آن ملك را در هم شكست ؛ و از بالا رفتن بر افلاك ، محروم و مهجور ماند.
روزى جبرييل او را گريان و نالان بر روى خاك افتاده ديد. دلش بر پريشان حالى و شكسته بالى آن ملك سوخت . حال عجز و بيچارگى و ضعف و آوارگى او را به بارگاه جلال عرض كرد.
خطاب آمد كه به او بگو: بر حبيب من محمد (ص) صلوات فرستد تا به بركت آن پر و بال به او برگردد. به او گفته شد. آن ملك به وظايف صلوات قيام نمود. و بال اقبال باز يافته به فراغ بال به جانب آشيانه خود پرواز نمود.

کپی برداری از مطالب این وبلاگ به هیچ وجه مجاز نیست واشکال شرعی دارد.

+ نوشته شده توسط امیر در یکم دی 1387 و ساعت 12 |

                           داستان بیست وچهارم:صلوات خدا بر صلوات فرستنده  
احمد حنبل ، در مسند خود، از عبدالرحمن بن عوف روايت كرده است :
روزى رسول خدا (ص) از مدينه بيرون رفت ، وارد نخلستان شد، به سجده رفت . سجده آن جناب ، آن قدر طول كشيد كه من ترسيدم مبادا آن حضرت ، وفات كرده باشد. آمدم به آن حضرت نگريستم . سر مبارك را از سجده برداشت ، و فرمود: تو را چه مى شود؟
من صورت حال را به عرض رسانيدم . فرمود: جبرييل بر من نازل شد، و گفت مى خواهى تو را بشارت دهم ؟ به درستى كه حق تعالى فرمود: هر كه بر تو صلوات فرستد، من بر او صلوات مى فرستم . و هر كه بر تو سلام گويد، من بر او سلام مى گويم .

+ نوشته شده توسط امیر در پانزدهم آذر 1387 و ساعت 12 |

                داستان بیست و سوم:سه بار بر محمد (ص ) صلوات بفرست !  
وقتى حضرت آدم (ع ) وارد بهشت شد، در بهشت حوران پاكيزه سرشت بسيار بودند؛ اما حضرت آدم با آن ها الفتى نداشت . وقتى حضرت حوا آفريده شد و آدم بر او نگريست از او پرسيد: تو چه كسى هستى ؟
حوا شرمگين شد و چيزى نگفت ، جبرييل به آدم گفت : اين حواست ، او را براى تو آفريده اند و او محرم و همدم توست .
حضرت آدم وقتى فهميد كه حوا متعلق به اوست خواست به سوى او دست دراز كند جبرييل گفت : اى آدم ! اگر او را مى خواهى ، بايد او را عقد كرده و برايش مهريه تعيين كنى .
آدم فرمود: اى برادر! تو مى دانى كه من پولى و نقدى ندارم چگونه او را عقد كنم ؟
جبرييل گفت : سه بار به حبيب خدا محمد مصطفى (ص ) صلوات بفرستى تا حوا بر تو حلال شود.

+ نوشته شده توسط امیر در یکم آذر 1387 و ساعت 12 |

داستان بیست ویکم:نجات اهل كشتى  
در كتاب معراج النبوه آمده است كه :
در دريا با جمعى در كشتى بوديم ، ناگاه طوفان شد و كشتى در ميان امواج متلاطم دريا سرگردان شد، آن چنان كه اهل كشتى ، به هلاكت خود يقين كردن و با يكديگر وداع نمودند. در همين هنگام خواب بر من غلبه كرد و چشمم گرم شد، پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم ، آن حضرت(ص) به من فرمودند: به اهل كشتى بگو: هر كدام شان هزار صلوات بر من بفرستند!
سپس به من آن صلوات را تعليم كردند. من از خواب بيدار شدم و به اهل كشتى خبر دادم ، آن ها نيز مشغول آن صلوات شدند، هنوز سيصد صلوات تمام نشده بود كه طوفان فرو نشست .
آن صلوات اين است ؛ اللهم صل على سيدنا و آله : صلوة تنجينا بها من جميع الاهوال و الافات و تطهرنا بها من جميع السيئات و ترفعنا بها عندك اعلى الدرجات و تبلغنا بها اقصى الغايات من جميع الخيرات فى الحيوة و بعد الممات

+ نوشته شده توسط امیر در یکم آبان 1387 و ساعت 12 |

داستان بیستم:محفوظ ماندن عيال  
امام حسن عسكرى (ع) فرمودند:
مردى از دوستداران على(ع) از شهر شام نامه اى خدمت ايشان نوشته كه : من مال زيادى دارم و داراى اهل و عيال هستم كه از جدايى آنها مى ترسم در عين حال بسيار علاقه مند هستم كه خدمت شما برسم .
حضرت پاسخ فرمودند: اموال خود را در جايى جمع كن و صلوات بر روح محمد (ص)بفرست و بگو خدايا! اينها به امر بنده تو على بن ابى طالب (ع)  نزد تو امانت است .
آن مرد همان گونه كه حضرت فرموده بودند عمل نمود، به شهر كوفه رفت تا به خدمت حضرت على - عليه السلام - رسيد.
خبر به معاويه رسيد و دستور داد بروند و تمام اموالش را غارت كنند و عيال او را به كنيزى بگيرند.
وقتى گماشتگان معاويه وارد خانه آن مرد شدند، هيچ كسى را جز اهل و عيال معاويه و يزيد در آن محل نديدند. اهل و عيال معاويه و يزيد به گماشتگان گفتند: شما برگرديد؛ زيرا ما هر چه اموال بود گرفتيم و اهل و عيالش را هم به بازار فرستاديم ، گماشتگان برگشتند و به اين گونه خداوند اهل و عيال آن مرد را حفظ نمود.
پس از چند روز دزدان شهر خبردار شدند كه آن مرد نيست و اموالش بى صاحب است . آنها آمدند تا هر چه دارد به غارت ببرند؛ اما به قدرت خداى متعال ، اموال آن مرد را به صورت مار و عقرب ديدند. بعضى از آنها مار گزيده شده و هلاك گشتند و بعضى هم بيمار شدند. تا اين كه يك روز امير المؤ منين على(ع)به آن مرد فرمود: آيا دوست دارى اهل و عيال و اموالت در مقابل تو حاضر شوند؟
آن مرد گفت : آرى .
سپس تمام اموال و اهل و عيال ايشان به معجزه آن حضرت حاضر شدند و در اين حال وقايع پيش آمده را تعريف كردند كه چگونه اهل و عيال يزيد و معاويه آمدند و چگونه دزدان به دست مارها و عقرب ها گزيده شدند.
حضرت فرمودند:
ان الله ربما اظهر آية لبعض المؤ منين ليزيد فى بصيرته ؛
يعنى : در بعضى از اوقات براى مؤ منين نشانه اى ظاهر مى شود تا ايمان آنها اضافه شود.

+ نوشته شده توسط امیر در پانزدهم مهر 1387 و ساعت 4 |

با عرض سلام وتسلیت به مناسبت شهادت حضرت علی (ع).در این شب های قدر مارا از دعای خیر خویش بی نصیب نگذارید.با این پست از وبلاگ همراه باشید.

کتاب زندگی نامه امام علی (ع) برای موبایل:دانلود

                                          داستان نوزدهم:روييدن پر و بال به بركت صلوات  
روزى جبرييل(ع) نزد رسول اكرم جليل (ص) آمد، و گفت : يا رسول الله ! امروز غريبى مشاهده نمودم ، آن امر اين است كه در وقت پايين آمدن از آسمان ، گذارم به كوه قاف افتاد، در آن جا آواز ناله دلخراش و فرياد جگر سوزى به گوش من رسيد، دانستم كه داغ ديده اى كه به آن زارى مى نالد، و درمانده اى است كه به آن نيازمندى مى خروشد. از عقب آن ناله رفتم ، فرشته اى ديدم ؛ كه پيش از آن ، او را در آسمان ، با عظمتى هر چه تمام تر ديده بودم كه بر تختى از نور مى نشست و هفتاد هزار فرشته در خدمت او صف زده مى ايستادند؛ وقتى نفس مى زد، ملايكه از نفس او مخلوق مى شدند؛ او را ديدم كه با دلى خسته و بالى شكسته ، بر زمين افتاده . از حالش پرسيدم . گفت : در معراج مصطفى (ص)من بر تخت خود نشسته بودم ، و به آن تعظيم آن حضرت نپرداختم ، و شرايط تجليل و تكريم را - چنان كه شايسته بود - به جا نياوردم ، به اين عقوبت مبتلا شدم ، و از ذروه افلاك ، به حضيض خاك افتادم ، الحال ، تو شفيع من شو، و از حضرت ذوالجلال ، عفو مرا درخواست كن .
من در درگاه احديت ، تضرع بسيار كرده ، و مغفرت او را درخواست نمودم . خطاب از رب الارباب رسيد كه :
به او بگوى كه اگر مغفرت لغزش ، و عفو گناه خود را مى خواهى ، بر حبيب من صلوات فرست ، تا به مقام اكرام خود برگردى .
من صورت حال را، به آن شكسته بال گفتم ، و او بر حضرت شما صلوات فرستاد، فى الحال ، بال هاى اقبال و كرامت او روييد، و از مركز خاك به محيط افلاك پرواز كرده ، به بركت اين خدمت ، به محل قرب رسيد.

کپی برداری از مطالب این وبلاگ به هیچ وجه مجاز نیست واشکال شرعی دارد.

+ نوشته شده توسط امیر در یکم مهر 1387 و ساعت 16 |

با عرض سلام وتبریک به مناسبت میلاد امام حسن مجتبی (ع).این پست با پست های دیگه کمی فرق داره یعنی علاوه برداستان مطالب دیگری در این پست ارائه شده است.

ابتدا یک مولودی بسیار جالب از محمود کریمی به مناسبت این روز که به شکل رپ خونده با نام اگه یه سری بزنه.دانلود

یه کتاب برای موبایل از زندگی نامه امام حسن(ع) به صورت مختصر:دانلود

یه کتاب برای موبایل که مخصوص پیامک های تبریک به مناسبت میلاد امام حسن(ع) است..دانلود

ودر آخر هم داستان هجدهم

                                             داستان هجدهم:نظر لطف پيامبر  
مردى بسيار زاهد و اهل ورع و قائم الليل و صائم النهار بود. او نيز حديث مى نوشت ، مى گفت وقتى به نوشتن نام حضرت رسول مى رسيدم ، صلوات را نمى نوشتم . شبى آن حضرت را در خواب ديدم ، كه از روى غضب به من فرمود: چرا در وقت نوشتن نام من ، نوشتن صلوات را ترك مى كنى ؟
من ترسيدم ، و در دل خود گذرانيدم كه هرگز ديگر اين بى ادبى را نكنم . و هنگامى كه بيدار شدم ، ديگر ترك نوشتن صلوات نكردم . و بعد از مدتى ، بار ديگر، آن حضرت (ص) را در خواب ديدم و به نظر لطف و مرحمت در من نگريست و فرمود: صلوات تو را به من رسانيدند. هر گاه من را ياد كنى ، يا در نزد تو مذكور مى شوم ، يا نام من را مى نويسى ، بگو يا بنويس :
صلى الله عليه و آله و سلم .

.........................................

دزدی در روز روشن:  (حتما بخوانید)

امروز با وبلاگی آشنا شدم که تمام مطالب وبلاگ من رو بدون اجازه و بدون ثبت منبع در  وبلاگ خودش ارسال کرده.

واقعا زور داره کسی که نشسته مطالب وبلاگش رو تایپ کرده و یکی مفت ومجانی ازش بگیره.من که به هیچ وجه نمی بخشم.من حتی زمانی که درس داشتم.درسم رو محدود می کردم و به وبلاگم می رسیدم.

+ نوشته شده توسط امیر در بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 15 |

                                               داستان هفدهم:صلوات جامع  
عمار ساباطى گويد:
من نزد امام صادق - عليه السلام - بودم ، مردى گفت : اللهم صل على محمد و اهل بيت محمد امام - عليه السلام - به او فرمود: اى مرد! دايره را بر ما تنگ ساختى . آيا نمى دانى كه اهل بيت همان پنج تن اصحاب كساء هستند و بس ؟
مرد پرسيد: چگونه بگوييم ؟
فرمود: بگو: اللهم صل على محمد و آل محمد تا اين كه ما و شيعيان ما نيز داخل باشيم .

+ نوشته شده توسط امیر در بیستم شهریور 1387 و ساعت 4 |

                                 داستان شانزدهم:سؤال از ثواب صلوات در خواب  
در دارالسلام محدث نورى رحمه الله عليه مى فرمايد:
در خواب ديدم گويا سوار بر اسب با جمعيت بسيارى از بالاى كوه بلندى پايين مى آييم ، ناگهان متوجه شدم كه رسول خدا(ص) سواره در پيش روى ماست و ما پشت سر آن حضرت(ص) حركت مى كنيم و بين ما و آن بزرگوار(ص) اندكى فاصله هست ، و كسى با آن حضرت(ص) نيست .
در اين موقع از اسب پياده شده و از جمعيت جلو افتادم خود را به آن حضرت رساندم ، مهار اسبش را گرفتم و بر او سلام نمودم و عرضه داشتم : ثواب كسى كه بگويد - و يكى از اذكار معروف از تهليل
و صلوات را بيان داشتم كه پس از بيدارى آن را فراموش كردم - چيست ؟
رسول خدا(ص)با تبسم به من توجه نمود و فرمود: درباره چه كسى ؟
دريافتم كه مقصود آن حضرت (ص) اين است كه ثواب براى هر گوينده اى نيست . عرضه داشتم : كسى كه ايمان به خدا و شما و - ائمه (ع) داشته باشد.
فرمود: خداوند به او پنج گنج عطا مى كند. معدن كبريت كه از آن طلا بيرون مى آيد، و دوم معدن ياقوت ، و آن گاه بقيه را مشابه آن دو بيان فرمود.
و من ترتيب آنها را فراموش كردم و آن گاه سكوتى كرد و در حالى كه ما پشت آن حضرت - صلى الله عليه و آله - حركت مى كرديم دوباره به من نگاه كرد و با تبسم فرمود: اما معدن اول منم . و باقى معادن را به ساير پنج تن آل عبا تاءويل نمود.
در اين موقع چنان سرور و خوشحالى به من دست داد كه جز خدا كسى نمى داند. تا اين كه به پايين كوه رسيديم و آن گاه آن حضرت(ع) از كوه ديگرى بالا رفت و من همراه جمعيت باز گشتم . و پس از يك ماه خداوند زيارت خانه اش و زيارت قبر پيامبرش(ص) را نصيب من فرمود.

+ نوشته شده توسط امیر در پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 11 |

با عرض سلام وتبریک به مناسبت ولادت امام حسین(ع)وحضرت ابالفضل(ع) وامام زین العابدین(ع).پست امروز را تقدیم شما می کنم.

ابتدا یه مولودی زیبا از محمود کریمی به نام وای وای چه محشری:دانلود

یه کتاب برای موبایل از زندگی نامه امام حسین(ع):دانلود

وکتابی دیگر برای موبایل از زندگی نامه حضرت ابالفضل:دانلود

و میریم سراغ اصل مطلب یعنی داستان پانزدهم:

                                           داستان پانزدهم:محافظت از گرماى دوزخ  
امام صادق(ع) به صباح بن سبابه فرمود:
مى خواهى به تو چيزى را ياد دهم كه روى تو را از گرمى آتش جهنم نگاه دارد؟
راوى عرض كرد: بلى .
فرمود:
بعد از نماز صبح ، صد مرتبه بگو: اللهم صل على محمد و آل محمد حق تعالى صورت تو را از آتش جهنم حفظ مى كند.
در همان كتاب از حضرت امام موسى (ع)روايت كرده است :
هر كه بعد از نماز تسبيح - يعنى نماز جعفر طيار - و بعد از نماز مغرب ، پيش از آن كه پاها را بگرداند و با كسى تكلم نمايد، بگويد:
ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما. اللهم صل على محمد النبى و ذريته ، حق تعالى صد حاجت او را برآورد، هفتاد در دنيا، و سى در آخرت .
راوى مى گويد من عرضه كردم : معنى صلوات خدا و صلوات ملايكه يعنى چه ؟
فرمود: تزكيه است از ايشان براى آن حضرت. و صلوات مؤ منان دعا است براى آن جناب .
 

+ نوشته شده توسط امیر در پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 18 |

داستان سیزدهم:اهمیت صلوات بر محمد وآل محمد

مردی به حضور پیامبر (ص) آمد وعرض کرد:من یک سوم صلواتم را درباره تو قرار داده ام،نه بلکه نصف صلواتم را برای توقرار داده ام،نه بلکه همه صلواتم را برای تو قرار داده ام.

پیامبر(ص) به او فرمود:در این صورت،مخارج وکمکهای دنیا وآخرت تو تامین شود.

ابوبصیر از امام صادق(ع) پرسید:معنی این جمله که من همه صلواتم را برای توقرار داده ام چیست؟امام صادق(ع) فرمود:یعنی صلوات را(هنگام دعا)بر هر حاجتی که دارد،مقدم دارد ،وازخداوند چیزی درخواست نکند ،مگر این که نخست بر محمد(ص) صلوات بفرستد ،وسپس نیاز های خود را از خدا بخواهد

+ نوشته شده توسط امیر در پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 18 |

داستان دوازدهم:صدای صلوات ملائکه هنگام رحلت پیامبر اکرم(ص)

امیرالمومنین (ع) فرمود:وقتی که رسول خدا(ص) را قبض روح نمودند، سر مبارکش بر سینه من بود وجان او در کف من جاری شد وآن را بر روی خود کشیدم.سپس متوجه غسل آن حضرت شدم که در این امر ملائکه یاوران من بودند وآنگاه آن خانه واطراف آن از ملائکه پر شده بود.گروهی بالا می رفتند وگروهی پایین می آمدند وصدای آنها را می شنیدم که بر آن حضرت صلوات می فرستادند.

+ نوشته شده توسط امیر در چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 18 |
 داستان یازدهم:فلسفه صلوات بر آل محمد

روزی سلطان محمد خدابنده در مسجد نشسته بود وبه سخنان واعظ مجلس گوش می داد.واعظ در رابطه با فضیلت صلوات سخن می گفت.سلطان پرسید:چرا نام فرزندان وخاندان انبیا در صلوات ذکر نمی کنند ولی نام خاندان رسول خدا(ص) حتما باید در صلوات ذکر شود؟چرا این جمله ناتمام است"اللهم صل علی محمد"وحتما باید"وآل محمد"هم بدان اضافه شود؟واعظ در جواب فرو ماند.سلطان گفت:اولا چون دشمنان پیامبر می خواهد که به دشمنان اسلام ثابت کند که نسل پیامبر (ص)تا ابد محکوم به نسخ وزوال بودند،اگر نسل آنان باقی ماند وتا آخر عمر بر این آیین خود ماندند،این با حکمت موافق نبود.ولی آل محمد تا ابد زنده وجاوید هستند ولاجرم صلوات ذکر ایشان واجب است تا همگان بدانند که حافظان شرع محمدی ایشانند وباید به ایشان در نهایت احترام واکرام رفار کرد.هنگامی که صحبتهای سلطان تمام شد،همگان به این پاسخ احسنت گفتند.

+ نوشته شده توسط امیر در بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 20 |
                                داستان دهم:نجات از دزدان به وسیله ذکر صلوات

مرحوم ملا حسین کاشفی در یکی از تالیفات خود ذکر کرده است که وقتی بر حسب ضرورت با اهل وعیال خود از وطن خویش مهاجرت کردم کسی از دوستان و مددکارانم همراهم نبود در ابتدای راه ، جمعی به ما رسیدند که از آنها آثار خوف واضراب نمایان بود وقتی نزدیک شدند از آنها پرسیدم که چرا این گونه پریشان حال هستید؟ آنها جواب دادند که در این راه دزدان مسلح هستند.ولی باوجود کثرت یاران با زحمت از آنها گذشتیم آنها گفتند:شما چگونه بدون اسلحه قصد عبور از این راه را دارید،بهتر است مراجعت کنید.ولی امکان بازگشت برای ما نبود.با شنیدن حرف آنها به شدت ناراحت شدم وپس از چند لحظه خوابم برد در عالم خواب دیدم شخصی می گوید بر محمد وآلش صلوات فرست.وقتی از خواب بیدار شدم صلوات بر زبانم جاری بود ومرتب آن را می خواندم وهمراهانم نیز به متابعت از من صلوات می فرستادند.بالاخره حرکت کردیم وپس از ساعتی به کاروان دزدان رسیدیم واین در حالی بود که ما آنها را می دیدیم وصحبتهایشان را می شنیدیم ولی آنها ما را نمی دیدند.

+ نوشته شده توسط امیر در بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 22 |

داستان نهم:رفع گرسنگی با صلوات

    حضرت سلمان فرمود:روزی حضرت علی (ع) در بیابانی بی آب وعلفی عبور می کرد در بین راه دراجی را دیدند وفرمودند:چه مدت است که تو در این بیابان بی آب وعلف هستی؟دراج عرض کرد:یکصد سال.حضرت فرموددند پس طعام وغذای تو چیست؟دراج عرض کرد:هر وقت گرسنه شوم بر شما صلوات می فرستم وچون تشنه باشم بر دشمنان شما لعنت می فرستم وسیراب می شوم.

+ نوشته شده توسط امیر در بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 11 |

داستان هشتم:تجسم صلوات ونجات صلوات فرستنده

شبلی گفت:من همسایه ای داشتم که فوت کرده وبه رحمت خدا رفته بود.یک شب او را در خواب دیدم از او پرسیدم پروردگار متعال با تو چه کرد؟

گفت:ای شیخ هولهای بزرگی دیدم ورنج و سختی های زیادی کشیدم علی الخصوص در آن وقتکه نکیر ومنکر آمدند از من سوال کنند زبانم بند آمد ونتوانستم حرف بزنم با خود گفتم واویلا خدایا این عقوبت وسختی ها برای چیست؟آخر من مسلمانم وبه دین اسلام مردم.آن دوفرشته با خشم وعصبانیت از من جواب می خواستند ولی من درمانده بودم. خدایا چه کنم؟یک وقت دیدم یک شخص نورانی وخوشبو با موهای زیبا آمد میان من وآن دو فرشته ایستاد وجوابها را به من می گفت ومن هم به آنها می گفتم تا اینکه آنها راضی شدند ورفتند.

به آن بزرگوار گفتم: خدا رحمتت کند که مرا از این غصه در آوردی ومرا از بلا نجات دادی.شما کی هستی؟

فرمود:من آن صلوات هایی هستم که بر پیغمبر (ص) می فرستادی حالا ماموریت پیدا کردم که مثل شما شوم وهر وقت وهرجا درماندی به فریادت برسم.

+ نوشته شده توسط امیر در بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 19 |

داستان هفتم:ثواب تسبیح 7کوه پر از ملائکه برای صلوات فرستنده

عباس بن عبدالمطلب می گوید:روزی به صورت پیامبر(ص) نگاه می کردم،حضرت فرمودند:آیا می خواهی چیزی را به تو بگویم؟عرض کردم:آری یا رسول الله.فرمودند:وقتی که من متولد شدم خداوند 7 کوه در هفت آسمان قرار داد وپر از ملائکه نمود که عدد آن ها را کسی غیر از خدا نمی داندآسمان قرار وپر از ملائکه که عدد آن ها را کسی غیر از خدا نمی داند و تاروز قیامت تسبیح خدا می کنند وخداوند ثواب آن ها را قرار می دهد برای کسی که اسم من را بشنود وصلوات بفرستد.بدن من از شنیدن این سخنان به لرزه در آمد وشروع کردم به گفتن صلوات.

+ نوشته شده توسط امیر در بیست و سوم دی 1386 و ساعت 17 |

داستان ششم:صلوات مانع غیبت

روزی یکی از اولیا به حضرت الیاس وحضرت خضر(ع) شکایت کرد که مردم زیاد غیبت می کنند وغیبت هم از گناهان کبیره است وهرچه آنها را نصیحت می کنم وآنها را منع می کنم،به حرفم اعتنایی نمی کنند وآن عمل قبیح را ترک نمی کنند. چه کنم؟حضرت الیاس(ع)فرمود:چاره این کار این است که وقتی وارد چنین مجلسی شدی ودیدی غیبت می کنند بر محمد وآل محمد صلوات بفرست.پروردگار ملکی را بر اهل آن مجلس موکل می کند که هر وقت کسی خواست غیبت کند آن ملک جلوی این عمل زشت را می گیرد ونمی گذارد غیبت شود. سپس حضرت خضر (ع) فرمود:وقتی کسی در وقت بیرون رفتن از مجلس صلوات بفرستد، حضرت حق ملکی را می فرستد تا نگذارد که اهل آن مجلس غیبت او را کنند.

+ نوشته شده توسط امیر در بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 19 |

داستان پنجم:توجه پیامبر به صلوات فرستنده

در کتاب معراج النبوه نوشته است که:فردی در صلوات فرستادن بر حضرت رسول،سستی وتنبلی می کرد وبر این امر مهم اهتمام نمی ورزید شبی آن حضرت را در خواب می بیند که هیچ توجهی وعنایتی نسبت به او ندارد ،او از هر طرف پیش آن حضرت می رود،آن بزرگوار رویش را به جانب دیگری می گرداند.می گوید:عرض کردم:ای رسول خدا مگر از من غضبناک هستید؟ فرمود:خیر .عرض کردم :چرا هیچ توجه وعنایتی به من ندارید،از هر طرف که من می ایم روی مبارکتان را به سوی دیگری برمی گردانید؟فرمودند:من تو را نمی شناسم، چه توجهی  به تو بکنم.عرض کردم:من یکی از افراد امت شما هستم از علما شنیده ام که شما به امت خویش از مادر به فرزند خویش آشنا تر هستید(پس چگونه مرا نمی شناسید؟) فرمودند:بله ،چنین است ،اما تو مرا به صلوات یاد نمی کنی وصلوات نمی فرستی ،من امت خویش را به اندازه صلواتی که می فرستند می شناسم.آن فرد می گوید:وقتی از خواب بیدار شدم بر خود واجب ولازم کردم که هر روز صد صلوات بفرستم.بعد از آن ،حضرت را در خواب دیدم که فرمودند:اکنون تو را می شناسم و در روز قیامت از تو شفاعت خواهم نمود.

+ نوشته شده توسط امیر در بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 11 |

داستان چهارم : صلوات برتر از بيست هزارسال اطاعت از فرشته

وقتي كه پيامبراكرم صلي الله عليه وآله و سلم در شب معراج به آسمان چهارم رسيد، فرشته اي را ديد كه لوحي در پيش روي خود نهاده و در آن نگاه مي كند و مانند رودي اشك از ديدگان مي ريزد.

آن ملك متوجه حضور رسول خدا صلي الله عليه وآله و سلم در آسمان چهارم نشد و لذا جبرئيل با بال خود بر او زد و هنگامي كه ملك متوجه شد، بلافاصله ركاب آن حضرت را بوسيد ، تعظيم و اكرام نمود و عرض كرد: يا رسول الله مرا معذور داريد، چرا كه نور زيادي از اين لوح متصاعد بود و به همين جهت من متوجه حضور شما نشدم .

آن حضرت فرمودند: در اين لوح چه چيزي نوشته شده است؟ ملك عرض كرد، در اين لوح نوشته است: لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، علي ولي الله. سپس ملك گفت كه من دو ركعت نماز بجا آورده ام كه بيست هزار سال طول كشيده است. به امر خدا پنج هزار سال در قيام و پنج هزار سال در ركوع و پنج هزار سال در سجود و پنج هزار سال درحال تشهد بودم. حالا ثواب اين نماز را به شما هديه مي كنم به امت شما. حضرت باز فرمودند كه امت من احتياج به نماز تو ندارند. پس بدان كه به عزت خدا هر كس از گناهكاران امت من يك بار صلوات بفرستند، ثواب آن از بيست هزار سال طاعت تو برتر است.

+ نوشته شده توسط امیر در چهارم مرداد 1386 و ساعت 11 |

قبل از این که بریم سرغ داستان سوم باید بگم که وبلاگ جدیدی را به نام رسالت جهانی حضرت مهدی (عج) تاسیس کردم که مطالبش مختصر وجالب است حتما از اون وبلاگ هم دیدن فرمایید.

 برای ورود به این وبلاگ  اینجا را کلیک کنید.

                                          ..........................................................

داستان سوم:آتش بر بدن ماهی اثر ندارد

روزي شخصي از بازار يك ماهي خريد و به خانه آورد و به زنش داد تا برايش غذايي آمده كند . زن آتشي روشن كرد و آن ماهي را روي آتش گرفت و هر چه منتظر ماند ماهي نپخت و آتش اصلاً در ماهي اثر نكرد . هر دو تعجب كردند كه چرا اين ماهي نمي پزد ؟ خدمت حضرت محمد (ص) آمدند و داستان را براي آن حضرت بيان كردند . حضرت رسول به ماهي فرمود : چرا آتش در تو كارگر نيست و اثري ندارد ؟! به اذن حق ، ماهي به حرف آمد و گفت : يا رسول الله ! از بركت ذكر وجود مقدس و نازنين شما آتش در من اثر نمي كند ، يا رسول الله ، من مال فلان دريا هستم ، يك روز كه در آن دريا شنا مي كردم ، كشتي بزرگي از آنجا مي گذشت ، و من هم كنار آن بودم كه يكي از مسافران آن كشتي بر شما و اهل بيت شما صلوات مي فرستاد ، من وقتي كه صداي صلوات او را شنيدم خوشم آمد ، من هم شروع كردم به گفتن « اللهم صل علي محمد و آل محمد » در آن وقت ، ندايي بگوشم رسيد : اي ماهي بدن تو بر آتش حرام شد ، به خاطر همين ، آتش در من اثر نمي كند.

+ نوشته شده توسط امیر در بیستم تیر 1386 و ساعت 23 |

                                                 داستان دوم:باریدن طلا از آسمان

فقيري كه محتاج و صاحب عيال بود ، به طلب رزق و روزي از خانه بيرون آمد . نمي دانست كجا برود . اتفاقا گذرش به مسجدي افتاد كه واعظي بالاي منبر بود و مجلس را گرم كرده بود و مردم را تشويق و ترغيب به صلوات مي كرد . آن مرد فقير همان جا ايستاد و گوش به حرف واعظ مي داد كه مي گفت : در فرستادن صلوات كوتاهي نكنيد ، زيرا اگر ثروتمند بر آن حضرت صلوات بفرستند خداوند متعال در مالش بركت مي دهد و اگر فقير صلوات بفرستد خدا از آسمان روزي او را مي فرستد . آن فقير از آن مجلس بيرون آمد و همين طور كه راه مي رفت مشغول فرستادن صلوات شد و مي گفت : « اللهم صل علي محمد و آل محمد » . سه روز از اين ماجرا گذشت و او صلوات مي فرستاد تا گذرش به يك خرابه اي افتاد . پايش به سنگي گير كرد . آن سنگ را بلند كرد ، ديد زيرش سبو و خمره اي پر از طلا است . با خودش گفت وعدة روزي من از آسمان بايد بيايد ، من روزي زمين را نمي خواهم . سنگ را روي خمره گذاشت و به خانه آمد و قصه را براي همسرش تعريف كرد .
مرد فقير همسايه اي داشت كه يهودي بود ؛ از قضا ، زماني كه داستان را براي همسرش تعريف مي كرد آن مرد يهودي بالاي بام خانه گوش مي داد و فوري از بام خانه پايين آمده و سراسيمه به خرابه رفت و آن سبو و خمره را برداشت و به خانه آورد . وقتي سر آن را برداشت ديد كه پر از مار و عقرب است . به خانواده اش گفت : اين همساية مسلمان ما ، دشمن ما است . وقتي كه من بالاي بام بودم فهميد و اين حرف را زده كه من به طمع بيفتم و آن خمره را باز كنم و مار و عقرب ما را بگزند و نيش بزنند . حالا كه اين طور شد من خمره را بالاي بام مي برم و از روزنه به خانه اش و روي سرشان مي ريزم تا هلاك شوند . حالا كه ضرر را براي ما مي خواستند سر خودشان بيايد . او آمد بالاي بام ، ديد كه مرد فقير با زنش در حال مجادله و سر و صدا هستند و همسرش مي گويد : اي مرد ، روا باشد كه تو سبوي پر از زر پيدا كني و آن را بگذاري ، بيايي و ما در فقر و تنگدستي باشيم ؟ مرد فقير گفت : من اميدوارم كه روزيمان را خدا از آسمان نازل كند كه ناگهان مرد يهودي سر سبو را باز كرد و خمره را سرازير كرد . مرد فقير ديد از بالا صدا مي آيد ، سرش را بلند كرد ديد از روزنة خانه اش زر و طلايي صدا زد : اي زن‌ ، ببين از آسمان طلا و زر مي بارد . سريع ، شروع كرد به صلوات گفتن و جمع كردن زرها . يهودي ديد كه از سبو سر و صداي زر مي آيد آن را برگرداند دوباره ديد كه همان مار و عقرب هاست . دوباره سرخمره را پايين كرد و بقيه اش را به خانة فقير ريخت . يهودي فهميد كه اين سري از اسرار غيبي است . به ذهنش آمد كه اين قضيه مثل همان قضية زمان حضرت موسي است كه آب نيل براي قطبي ها خون بود و براي سبطي آب . در همان لحظه ، مرد فقير را بالاي بام دعوت كرد و به دست او مسلمان شد و از بركت صلوات بر محمد و آل محمد (ص) هم فقير ، ثروتمند شد و هم يهودي سعادت پيدا كرد كه مسلمان شود .

+ نوشته شده توسط امیر در هشتم تیر 1386 و ساعت 17 |

داستان اول:دائم الصلوات

سفيان ثوري گفت : سالي در ايام حج ، به سوي كعبه مقصود مي رفتم . وقتي به مدينة طيبة رسول خدا رسيدم و به روضه و حرم شريف مشرف شدم ، جواني را ديدم كه سيماي صالحان در چهره اش نمايان بود ، و آثار پرهيزگاران از صورتش پيدا بود و دور حرم مطهر زيارت مي كرد ، و چيزي بر زبانش نبود جز « اللهم صل علي محمد و آل محمد » .
خواستم كه از او بپرسم « چرا اين همه دعا و ذكر كه وارد شده است ، را نمي گويي ؟ » كه جمعيت بين من و آن جوان فاصله انداخت ، و اين حرف توي دلم ماند . به مكه آمدم و در حال طواف ، دوباره آن جوان را ديدم . باز جز صلوات چيز ديگري بر زبانش نديدم . آمدم كه دوباره با او حرف بزنم كه دوباره ازدحام مردم بين من و او جدايي انداخت . دوباره حسرت حرف زدن به دلم ماند . روز عرفه كه به عرفات رفتم ، همه را در حال ذكر و ورد مي ديدم ، باز آن جوان را ديدم كه مي گفت : « اللهم صل علي محمد و آل محمد » ، مي نشست و صلوات مي فرستاد ، مي ايستاد و صلوات مي فرستاد راه مي رفت و صلوات مي فرستاد . رفتم جلو و سلام كردم و با او گرم صحبت شدم . گفتم : از مدينه تا اين جا به دنبالت هستم و در همه احوال ديدم همواره صلوات مي فرستي ؟! تعجب مي كنم از اين ذكر ، در حالي كه تمام مردم در حال نماز و ذكر و دعا و تضرع و استغفار و خشوع و خضوع هستند ، تو همه اش مي گويي : « اللهم صل علي محمد و آل محمد » . آيا از اين ذكر چيزي ديدي ؟!
گفت : رفيق ! من از اين صلوات خيلي چيزها ديدم . به خاطر همين همواره صلوات مي فرستم . يكي از آنها اين داستان عجيب است كه برايت مي گويم ، كه ببيني اين صلوات چه مي كند . پارسال در اين موقع با مرحوم پدرم به سوي كعبة مقصود به راه افتاديم . در بين راه ، در فلان منزل پدرم مريض شد و از سفر باز مانديم . من هم رفتم جايي را كرايه كردم و مرحوم پدرم را به آن جا بردم و چراغي را روشن كردم و سرش را كنار خودم گذاشتم و همين طور به صورتش نگاه مي كردم ، ديدم اجلش رسيد و پدرم به سكرات مرگ افتاد .
روي سفيد پدرم سياه شد . از ديدن اين منظره خيلي ناراحت و ترسان شدم ، گفتم « انا لله و انا اليه راجعون » صبح مي شود و مردم براي كفن و دفن مي آيند و روي پدرم را سياه مي بينند و مي گويند اين پير چه معصيت كرده كه به اين روز افتاده . از ديدن اين منظره خيلي ناراحت بودم ، پارچه اي رويش انداختم و از شدت ملامت اغيار ، گرية زيادي كردم كه پدرم از دستم رفت و از همه مهمتر صورتش هم سياه شده ، چه كنم ؟ از ناراحتي و گريه زياد كنار بستر پدرم خوابم برد ، در عالم خواب ديدم يك نفر نوراني و زيبا كه تا به حال به زيبايي او در دنيا نديده بودم و بويي به خوشبويي او استشمام نكرده بودم . لباس هاي زيبا در بر داشت كه تا به حال نديده بودم و عمامه اي به سفيدي عمامه او نديده بودم . داخل شد و سر بالين پدرم آمد و پارچه اي را كه رويش بود كشيد و دست مبارك را روي صورت مرحوم پدرم ماليد .
ناگهان صورت پدرم سفيد شد . من كه متحير بودم‌ ، با تعجب خود را به دست و پاي آن حضرت انداختم و گفتم : آقا شما كي هستي كه مرا از اين غم بزرگ نجات دادي ؟ فرمود : من صاحب قرآن ، محمد بن عبدالله (ص) هستم . گفتم : پدرم چه كار كرده بود كه به اين رو سياهي مرد .
حضرت فرمود : اين شخص به خودش جفا مي كرد و گنهكار بود ، اما چون هميشه بر من صلوات مي فرستاد و به ياد من بود من هم در اين جا به فريادش رسيدم و به يادش هستم ، و اين پاداش كسي است كه بر من صلوات بفرستد . من از خواب بيدار شدم و روي پدرم را چون ماه تابان درخشان و روشن ديدم . از آن روز تا به حال فهمبدم كه صلوات چه خاصيت هايي دارد .

+ نوشته شده توسط امیر در هشتم تیر 1386 و ساعت 6 |

شركت ملائكه ها در مجلس صلوات:

پيامبر اكرم (ص) فرمود : كارواني از فرشتگان به امر پروردگار در جان حركت مي كنند وهنگامي كه به جلسه ذكر وصلوات مي رسند ، به يكديگر مي گويند فرود آييم. زماني كه پياده مي شوند ، اهل جلسه را هنگام دعا با ذكر آمين ، ياري كرده ونيز اهل جلسه را هنگام صلوات كمك وياري مي كنند ودر پيان به  يكديگر مي گويند : خوشا به حال اين افراد اين جلسه كه خدا آنان را آمرزيد.

 

هنگام جان دادن:

رسول خدا (ص) فرمود: هركس بر من زياد صلوات بفرستد از تلخي مرگ وجان كندن ايمان گردد.

 

نجات عبور از صراط:

 رسول خدا فرمود: شب گذشته ، خواب عجيبي ديدم. مردي از امت خود را ديم كه از صراط مي گذشت وهر لحظه مي لرزيد ، ودر هر قدم مي لغزيد. پس ديدم صلواتي بر من فرستاده بود ، آمد ودست او را گزفت ، وبه سلامت او را از صراط گذرانيد.

 

نزديك ترين افراد به پيامبر در قيامت :

رسول خدا فرمود: نزديك ترين شخص به من در فرداي قيامت كسي است كه صلوات بيشتري بر من فرستاده باشد.

 

صلوات با دل و زبان:

يكي از آداب فرستادن صلوات اين است كه دل با زبان موافقت نمايد ، به اين معنا كه از روي غفلت زبان را به گفتن صلوات حركت ندهد.

 

خواري وذلت بر اثر بي توجهي به صلوات:

رسول خدا فرمود: بيني مردي كه من نزد او ياد شوم وبر من رود وصلوات نفرستد به خاك ماليده مي شود.هركس مرا ياد كند وبر من درود وصلوات نفرستد بدبخت خواهد شد.

 

صلوات ناقص چرا؟

پيامبر اسلام فرمود : بر من صلوات ناقص نفرستيد ، پرسيدند:صلوات ناقص كدام است ؟ رسول خدا فرمود

اين كه بگويد " اللهم صل علي محمد " اين نوع صلوات را صلوات ناقص گويند . صلوات كامل چنين است"اللهم صل علي محمد وآل محمد".

 

فرشته مامور رساندن صلوات:

حضرت امام صادق (ع) فرمود: خدا ملكي را بر قبر رسول خدا موكل گردانيده است كه به او طهطيل مي گويند و وقتي يكي از شما بر آن حضرت صلوات بفرستد ، آن ملكبه عرض آن حضرت مي رستند كه فلانی سلام وصلوات فرستاده است وآن سلام را به قبر آن حضرت مي رساند.

 

گفتن نام خدا با صلوات:

 امام رضا (ع) فرمود : مراد از اين آيه اين است كه هرگاه نام پروردگار متعال بر زبان آمد‌، بر محمد وآل محمد (ص) درود وصلوات بفرستد.

 

بوئيدن گل با صلوات
مالك جهني مي گويد : گلي به حضرت امام جعفر صادق (ع) ‌دادم ، گرفتند و بوئيدند و بر هر دو ديده گذاشتند ، سپس فرمودند : هر كه گلي را بگيرد و ببويد و بر ديده ها بگذارد و بگويد : « اللهم صل علي محمد و آل محمد » ، هنوز بر زمين نگذاشته باشد كه گناهانش آمرزيده شود .
+ نوشته شده توسط امیر در هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23 |

شفاي مريض با صلوات:

زني شفاي پسر كور وكر خود را از حضرت محمد(ص) خواست.آن حضرت فرمود:بروبر من صلوات بسيار بفرست .آن زن هم به هر قدمي كه بر مي داشت يك صلوات مي فرستاد. چون به خانه رسيد، پسر اوسالم شد.نزد آن حضرت برگشت وسلامتي پسرش را به ان حضرت گفت.حاضرين سالم شدند .جبرءيل نازل شد وگفت : خداوند مي فرمايد: چنانچه اعضاي اين پسر را به بركت صلوات بر تو وال تو شفا دادم ، روز قيامت نيز به بركت صلوات بر تو ، گناهان امت را مي بخشم.

 

 

رفع خطر:

حجت الاسلام والمسلمين مهدي پور ، مترجم كتاب جزيره خضرا ، در تاريخ3/2/1370 نقل فرمودند : حدود 4سال پيش يكي از اعضاي خانواده ما خوابي ديد 3 روز بعد جريان خواب را براي مرحوم حضرت آيت الله صديقين اصفهاني رضوان الله تعالي عليه نقل كردم.

ايشان در ضمن تعبير ابعاد آن خواب فرمود: قرار بود در همان روز رويت خواب ، ازاين خانواده يك نفر تلف شود ، ولي نظر به اين كه در آن خانه صلوات زياد مي فرستادند ، خطر رفع شد بلافاصله با دوستم كه در يكي از شهر هاي آذربايجان زندگي مي كرد ف تماس گرفتم واز او احوال پرسي كردم.اوگفت : سه روز بعد پيش پسرم با كاميون تصادف سختي كرده والآن در بيمارستان بستري است ومدتها در حال اغما بود. به اين طريق صدق خواب وتعبير آن روشن شد ومعلوم شد كه اين خطر به بركت صلوات بر محمد وآل محمد از اين خانواده بر طرف شد.

 

 

عذاب قبرستان:

مادري بعد از وفات دخترش ،اورا در خواب مي بيتد كه در عذاب ورنج وسختي است. ب ناراحتي از خواب بيدار مي شود وناله وفرياد وگريه وزاري سر مي دهد.چند روزي به حال فرزندش اشك ريخت.مدتي از اين ماجرا گذشت.دوباره دخترش اورا درخواب ديد كه خوشحال وخرسند استودر بهشت فردوس نشسته ودر حال استراحت است.

مادر گفت: اي دختر، آن دفعه با آن وضع اسفبار واين دفعه تو را در بهشت مي بينم.داستان چيست؟

گفت: اي مادر ،آن عذاب وآن سختي به خاطر گناهان وغفلت هايم بوده كه مشاهده كردي اما اين حالي كه مي بيني به واسطه اين است كه چند ورز پيش عزيزي از كنار مقبره وقبرستان مارد مي شد وچند دفعه صلوات فرستاد وثواب آن را به اهل گورستان بخشيد.خدا به بركت آن صلوات ، عذاب را از اهل گورستان برداشت وهركس كه در قبرستان صلوات بفرستد به اهل آن هديه كند، خدا به بركت آن صلوات عذاب را از اهل آن بر مي دارد.

+ نوشته شده توسط امیر در بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 23 |