تبليغاتX
صلوات کلید بهشت
صلوات کلید بهشت

تنوع در وبلاگ وقانون جاذبه
سلام دوستان.از این که با نظرهای خوبتون وبلاگ رو حمایت می کنید خوشحالم. ببخشید که قول داده بودم ۱۵ آبان آپدیت کنم ولی نشد.اینترنتم خراب بود.بریم سراغ مطلب این پست:

به جرئت می توانم بگویم که در این ۴ سال فعالیت وبلاگ بزرگترین مرجع  اطلاع رسانی در خصوص فضیلت صلوات در شبکه جهانی اینترنت هستیم.

تصمیم گرفتم که به وبلاگ تنوع بدم یعنی فقط و فقط در خصوص صلوات ننویسم.ودر مورد مطالب جالب دیگه هم مطلب بذارم.البته من مشکل وقت دارم.چون سال دیگه برای کنکور باید آماده بشم و به همین دلیل هم خوب نمی تونم به وبلاگ برسم.(حالا فکر نکنید من شبانه روز دارم درس می خونما یه درس خوندن معمولی)فقط برام دعا کنید تا بتونم که به یه نتیجه خوب برسم.

بریم سراغ این پست.این پست در خصوص یه قانونی هست به نام قانون جذب که یه دو سه سالی هست که این قانون باب شده.خیلی ها هم باهاش آشنا هستند.حالا من هم گفتم چه عیبی داره که من هم در خصوص این قانون چند مطلب بذارم.چند تا نکته به طور خلاصه می ذارم.اگه خواستید اطلاعات جامع تری پیدا کنید می تونید با خرید فیلم یا کتاب "راز"اثر راندا برن یا سرچ تو اینترنت اطلاعاتتون رو در مورد این قانون کاملتر کنید.

...............................................

 قانون جذب می گوید:" هر فکری که در ذهن ما تولید می شود یک ارتعاش تولید می کند. این ارتعاش اگر به مدت کافی در ذهن حفظ شود دامنه اش آنقدر زیاد می شود که می تواند از مرز آستانه قابل قبولی عبور کند و توسط کاینات جدی قلمداد شود. کاینات بلافاصله مشابه این ارتعاش را تولید می کند و چون در کاینات هر ارتعاش معادل یک واقعیت است در نتیجه چیزی فیزیکی در هستی برای این ارتعاش بلافاصله ایجاد می شود. در این مرحله فکر ما که ماهیتی ذهنی و غیر مادی دارد به یک واقعیت تبدیل شده است.

وقتی به چیزی فکر می کنی ، چه آن چیز را بخواهی و چه نخواهی ، همین فکر کردن وهمین  تمرکزکردن روی آن چیز باعث می شود که بلافاصله در بخشی از کاینات آن چیز واقعی شود!

توی یه سایت خوندم که اگه ۶۸ ثانیه با تمرکز بالا روی چیزی که میخوایم تمرکز کنیم اون خواسته یک عینیتی خارجی در جهان هستی پیدا می کنه و قطعا ما رو به اون چیزی که میخوایم میرسونه.

یادمان هم نرود:الا بذکر الله تطمئن القلوب:با یاد خدا دل ها آرام می گیرد

زمان آپدیت بعدی وبلاگ:۱۵ بهمن ۸۸

بخيل واقعى
رسول خدا (ص)فرمودند:بخيل ، واقعى كسى است كه نام من در نزد او برده شود و بر من درود نفرستد.

نوشته شده توسط امیر ادیبی در چهارشنبه بیستم آبان 1388 | موضوع: عمومی
داستان سی و یکم:شرايط استجابت دعا
                          داستان سی و دوم:شرايط استجابت دعا  
شخصى خدمت امام صادق عليه السلام آمد، و عرض كرد: دو آيه در قرآن است كه من هر چه به سراغ آن مى روم آن را نمى يابم (و به محتواى آن نمى رسم .)
حضرت فرمود: كدام آيه ؟
او گفت : آيه اول اين سخن خداوند است كه فرمود: مرا بخوانيد تا دعاى شما را مستجاب كنم ؛ ادعونى استجب لكم و من خدا را مى خوانم اما دعايم مستجاب نمى شود!
امام فرمود: آيا فكر مى كنى خداوند عزوجل در وعده خود تخلف كرده ؟
گفت : نه .
فرمود: پس علت آن چيست ؟
عرض كرد: نمى دانم .
فرمود: اينك به تو خبر مى دهم ، كسى كه اطاعت خداوند متعال كند در آن چه امر به دعا كرده و جهت دعا را در آن رعايت كند اجابت خواهد كرد.
عرض كرد: جهت دعا چيست ؟
فرمود: نخست حمد خدا مى كنى و نعمت او را ياد آور مى شوى ، سپس ‍ شكر مى كنى ، بعد درود بر پيامبر - صلى الله عليه و آله - مى فرستى ، سپس ‍ گناهانت را به خاطر مى آورى و اقرار مى كنى و از آنها به خدا پناه مى برى و توبه مى نمايى ، اين است جهت دعا!
سپس فرمود: آيه ديگر كدام است ؟
عرض كرد: اين آيه كه مى فرمايد: در راه خدا انفاق كنيد تا خدا بهتر از آن در راه خدا انفاق مى كنيم ؛ ولى چيزى كه جاى آن را پر كند عايد نمى شود!
امام فرمود: اگر كسى از شما مال حلالى به دست آورد و در راه خدا انفاق كند هيچ درهمى را انفاق نمى كند مگر اين كه خدا عوضش را به او مى دهد.

زمان آپدیت بعدی وبلاگ:۱۵ آبان ۸۸

به علت کنکور کمتر می تونم وبلاگ رو به روز کنم.از دوستانی که لطف می کنند نظراتشون رو در مورد وبلاگ بیان می کنند ممنونم.

ان شا الله بعد از کنکور سعی می کنم بیشتر به وبلاگ برسم.

کپی برداری از مطالب این وبلاگ فقط وفقط با ذکر منبع مجاز است.

نوشته شده توسط امیر ادیبی در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 | موضوع: داستان های جالب
داستان سی ام:روز قيامت شفيع توام

                                            داستان سی ام:روز قيامت شفيع توام  
ى از اهل مرو گفت :
من ، در صلوات فرستادن بر سيد كاينات و خلاصه موجودات - عليه و آله افضل الصلوات - سستى مى ورزيدم ؛ و در آن باب ، اهتمام نكرده ، تغافل مى نمودم ؛ تا آن كه شبى آن حضرت را خواب ديدم ، و به من هيچ التفات نفرمود؛ بلكه از هر جانب كه مى رفتم اعراض مى نمود، چنان كه گويا از من ناخشنود بود.
من عرض رسانيدم كه : يا رسول الله ! چرا به نظر التفات در من نمى نگرى ، و روى مبارك از من مى گردانى ؟
فرمود: من تو را نمى شناسم ؛ به تو، چه التفات كنم ؟
عرض كردم : من ، يكى از امت شمايم ، و از علماء شنيده ام كه پيغمبران امت خود را بهتر مى شناسد، از پدر، فرزند خود را.
فرمود: معرفت من نسبت به امتم ، به قدر فرستادن صلوات ايشان است بر من . و چون تو من را به صلوات ياد نمى كنى ، من چگونه تو را بشناسم و به چه صورت ، از تو خشنود باشم ؟
من از خواب بيدار شدم ، و بر خود لازم گردانيدم ، كه هر روز صد بار صلوات فرستم ، و حق تعالى من را توفيق قيام آن عطا نمود. و بعد از مدتى ، باز آن حضرت را در خواب ديدم ، و به من التفات بسيار نموده ، فرمود: اكنون تو را مى شناسم ، و از تو خشنودم ، و روز قيامت ، شفيع تو خواهم بود.

نوشته شده توسط امیر ادیبی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 | موضوع: داستان های جالب
داستان بیست ونهم:رهایی از جهنم

                                                  داستان بیست ونهم:رهايى از جهنم  
د باقر (ع) روايت كرده اند كه :
بنده در آتش ، هفتاد خريف مى ماند. و هر خريفى ، هفتاد سال است .
پس از خدا سؤ ال مى كند به حق محمد و اهل بيت آن حضرت (ع) كه بر او رحم نمايد.
پس از جانب حق تعالى وحى مى رسد به جبرييل كه : فرو رو به سوى بنده من ، و او را بيرون آور.
جبرييل مى گويد: پروردگارا! چگونه براى من ميسر است كه داخل آتش ‍ شوم ؟
خطاب مى رسد: من امر نموده ام كه بر تو سرد و سلامت باشد.
عرض مى كند: آن بنده در كجا است ؟
مى فرمايد: در چاهى است از سجين ؟
جبرييل نزد آن بنده مى آيد و مى بيند كه روى آن بنده ، با قدمش به هم بسته است . پس بيرون مى آورد او را.
حق تعالى به آن بنده خطاب مى كند: اى بنده من ! چه قدر بود مكث تو در آتش ؟ آن بنده مى گويد: نمى دانم .
خطاب مى رسد: به عزت و جلال خودم قسم ، كه اگر تو به آن نحو از من سؤ ال نمى كردى ، هر آينه خوارى تو در آتش به طول مى انجاميد؛ و لكن من بر خود لازم گردانيده ام كه هر كه از من سئوال نمايد به حق محمد و اهل بيت او (ع) ، گناهان او را كه در ميان من و او است بيامرزم و امروز تو را آمرزيدم

نوشته شده توسط امیر ادیبی در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 | موضوع: داستان های جالب
داستان بیست وهشتم:صلوات به صورت زيبا

داستان بیست و هشتم:صلوات به صورت زيبا  
نة الاعياد شيخ احمد نجفى پس از ذكر فوايد بسيارى براى صلوات بر محمد و آلش گويد طرفه تر چيزى كه در روزگار نوشتن فضل صلوات برايم رخ داد اين بود كه برخى از آن را براى يك دوست باتقوا و خوب خواندم و بسيار شاد شد و پيش آمد كه روز جمعه به ديدن او رفتم و ديدم بسيار شاد است ، سبب شاديش را پرسيدم گفت : من در روز بسيار صلوات بر محمد و آلش مى فرستادم و شب جمعه بر آن مداومت كردم تا چرتم گرفت . در خواب ديدم پيغمبر و امير و زهرا و همه امامان از آسمان به زير آمدند و گردم نشستند و پيغمبر (ص) با من هم سخن و همدم شد مانند يك خودمانى ، از او پرسش كردم و جواب داد و مژده خوشى به من داد كه دلم خنك شد و آن گاه خواب طولانى خود را كه داراى انواع شادى بخش ها و مژده ها بود نقل كرد تا گفت : شخصى كه از دوستان قديمى و خصوصى من بود و او را در خواب شناختم در خواب و او در نورانيت و زيبايى شبيه ترين افراد به پيغمبر (ص ) بود چون بيدار شدم او را نشناختم و به صلوات ادامه دادم تا خوابم برد و در خواب تعبير خوابم را ديدم كه آن عمل من است كه صلوات را خدا به آن صورت زيبا در مى آورد.
شب دوم باز پيغمبر - صلى الله عليه و آله - و ائمه - عليهم السلام - همه را در خواب ديدم و كسى به من گفت : سر بلند كن و نگاه كن .
سر بلند كردم و پيغمبر و ائمه معصومين - عليهم السلام - ذكر خدا مى گفتند و آن شخص به من گفت : مى دانى چه ذكرى مى گويند براى خدا تعالى .
گفتم : نه . گفت : همان ذكر صلوات تو است . از آن شاد شدم و خدا را بر توفيق خود سپاس گفتم .

نوشته شده توسط امیر ادیبی در پنجشنبه یکم اسفند 1387 | موضوع: داستان های جالب
داستان بیست و هفتم: محفوظ ماندن عيال

داستان بیست و هفتم: محفوظ ماندن عيال  
امام حسن عسكرى (ع) فرمودند:
مردى از دوستداران على (ع) از شهر شام نامه اى خدمت ايشان نوشته كه : من مال زيادى دارم و داراى اهل و عيال هستم كه از جدايى آنها مى ترسم در عين حال بسيار علاقه مند هستم كه خدمت شما برسم .
حضرت پاسخ فرمودند: اموال خود را در جايى جمع كن و صلوات بر روح محمد (ص) بفرست و بگو خدايا! اينها به امر بنده تو على بن ابى طالب (ع) نزد تو امانت است .
آن مرد همان گونه كه حضرت فرموده بودند عمل نمود، به شهر كوفه رفت تا به خدمت حضرت على(ع) رسيد.
خبر به معاويه رسيد و دستور داد بروند و تمام اموالش را غارت كنند و عيال او را به كنيزى بگيرند.
وقتى گماشتگان معاويه وارد خانه آن مرد شدند، هيچ كسى را جز اهل و عيال معاويه و يزيد در آن محل نديدند. اهل و عيال معاويه و يزيد به گماشتگان گفتند: شما برگرديد؛ زيرا ما هر چه اموال بود گرفتيم و اهل و عيالش را هم به بازار فرستاديم ، گماشتگان برگشتند و به اين گونه خداوند اهل و عيال آن مرد را حفظ نمود.
پس از چند روز دزدان شهر خبردار شدند كه آن مرد نيست و اموالش بى صاحب است . آنها آمدند تا هر چه دارد به غارت ببرند؛ اما به قدرت خداى متعال ، اموال آن مرد را به صورت مار و عقرب ديدند. بعضى از آنها مار گزيده شده و هلاك گشتند و بعضى هم بيمار شدند. تا اين كه يك روز امير المؤ منين على (ع) به آن مرد فرمود: آيا دوست دارى اهل و عيال و اموالت در مقابل تو حاضر شوند؟
آن مرد گفت : آرى .
سپس تمام اموال و اهل و عيال ايشان به معجزه آن حضرت حاضر شدند و در اين حال وقايع پيش آمده را تعريف كردند كه چگونه اهل و عيال يزيد و معاويه آمدند و چگونه دزدان به دست مارها و عقرب ها گزيده شدند.
حضرت فرمودند:
ان الله ربما اظهر آية لبعض المؤ منين ليزيد فى بصيرته ؛
يعنى : در بعضى از اوقات براى مؤ منين نشانه اى ظاهر مى شود تا ايمان آنها اضافه شود.

کپی برداری از مطالب این وبلاگ فقط وفقط با ذکر منبع مجاز است.

نوشته شده توسط امیر ادیبی در سه شنبه یکم بهمن 1387 | موضوع: داستان های جالب